خیال خام پلنگ من به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

گل شکفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغل پیشه بهانه‌اش نشنیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود

شهراد میدری - به تو چه

Murloc Murloc 31 اردیبهشت · Murloc ·

دوست دارم که تو را دوست بدارم، به تو چه 
بي تو هر ثانيه اي را بشمارم، به تو چه

عشق من ميکشد اين گونه پلنگت باشم 
دل به مهتاب تو هر شب بسپارم، به تو چه

مست در آينه پلکي بزن، انگور بريز 
من که بي جرعه ي چشم تو خمارم به تو چه

دل من هرچقدر تنگ تو باشد باشد 
به درک اينهمه بي صبر و قرارم، به تو چه

بوسه از سيب لبت قند خيالم شد باز 
نيوتن هستم و افتاده فشارم، به تو چه

چه بخاهي چه نخاهي همه ي من شده اي 
همه ي زندگي و دار و ندارم، به تو چه

تو که يک بار به من شانه ندادي هرگز 
روي ديوار اگر سر بگذارم به تو چه

تو به ديوانگي ام هرچه دلت خاست بخند 
من اگر گريه کنم اشک ببارم به تو چه

دلخوش زندگي ات هستي و يارت، خب باش 
گيرم اصلن که کسي جز تو ندارم به تو چه

اصلن اين گونه دلم خاسته، عيبي دارد؟ 
لب اگر بر لب عکست بگذارم به تو چه

دير يا زود به عشق تو فرو خاهم ريخت 
مي برد باد از اين شهر، غبارم به تو چه

لب فرو بستم و يک عمر نگفتم حرفي 
جز همين شعر که بر سنگ مزارم به تو چه